* * * ما نان نخوردهايم
اما بجاى نان
امشب چقدر خون جگر - باز خوردهايم
* * * هر چيز داشتيم
از ما گرفتهاى
باشد
امّا
اى روزگار . . . كينهى ما را ز ما مگير .
آواز قنارى تنها
رفتم كنار پنجره ، ديدم :
پشت ميلهها
سر را
در زير بال برده قنارى - چنانكه من
پنداشتم
آن را رفيق كوچك من امروز
از دست داده است .
* * * آخر چه روى داده - قنارى ! چه روى داد ؟
او را صدا زدم
وقتى كه بغض - راه گلوى مرا گرفت