جز تو ، هر آرزو كه دل دارد * نقش بر روى آب را ماند
اشك من در فراقِ تو ، اى دوست * رنگ جام شراب را ماند
روى زيباى تو ، به چشمانم * پنجهء آفتاب را ماند
غزل ناب من ، خيالانگيز * چون شب ماهتاب را ماند
كشتى شكسته
تا دست باد حادثه ، بر پا غبار كرد * جاده ، هواى ديدن صدها سوار كرد
تا شيربچّهاى ، سر اين بيشه ، پا گذاشت * صدها خدنگ تشنه ، هواى شكار كرد
بر آسمان تيره شود ، بال ابرها * بادى كه شاخهها همه بىبرگ و بار كرد
دست بزرگ آرزوى پر زدن ، مرا * مرغ اسير در قفس انتظار كرد
پژمردهام چو برگ خزان ، كرد روزگار * افسردهام ، چو اختر دور از مدار كرد
ارزانى تو شادى عالم ، مرا كه دهر * محكوم غم ، چو شعر به سنگ مزار كرد
من ، يادگار مانده ز دريايم اى دريغ * چون يك كوير سوختهام روزگار كرد
گرداب رنجهاى زمانه ، مرا چه زود * چون كشتى شكستهء بىاختيار كرد
صحرا ، دگر صفاى تماشا ، ز دست داد * مرگ هزار لاله ، مرا داغدار كرد
بر شاخههاى آخر شب ، ماه پر گشود * روح كلاغ تازهنفس ، قارقار كرد
در شعلههاى آخر شب ، ماه ، پر گشود * بالوپر سمندريم ، شعله خوار كرد
سير در آفاق
نرود ، پند : به گوش كر من * آب : بگذشت دگر ، از سر من
پَر طاوس خيالت شد ، باز * پيش حيرانى چشم تر من
اشك ، زد حلقه به چشمم اى داد * نزند حلقه كسى بر در من ؟
مىكنم سير ، در آفاق خيال * آرزويت شده ، بالوپر من
يك ستاره به فلك نيست مرا * آسمان سوخت چرا اختر من