حكايت اندوه
در زندگى حكايت اندوه را بسى * از چشمهاى خستهء پيران شنيدهام
امّا ز واژههاى نگاه كبوتران * هرگز حكايت غم هجران نديدهام
*
عطر لطيف ياس دلاويز خانهام * افسانهء حيات جوانى و يادهاست
آوخ ! كه همچو خاطرههاى جوانىام * اين عطر ياس نيز همآغوش بادهاست
*
در چشمهاى كودك همسايه ديدهام * آن غربت غريب كه در سينهء من است
تركم نمىكند اگر از در برانمش * گويى حكايت غم ديرينهء من است
*
پيرى به بام خاطرههايم نشسته است * ديريست از بهار نشانى نديدهام
من كفتر سپيد اميدم كه سالهاست * از بام خاطرات جوانى پريدهام
خدابين
گل از باغ برخيزد و مُل ز جام * ز نيكى فقط نيك بگرفت كام
گلِ باغِ انديشه را يار چيد * كه كوتهنظر جاى گل خار چيد
چراغ ره مرد حقّبين دل است * به يكچشم برهم زدن منزل است
خدا در دل مرد راه خداست * خدابينى از خلقبينى جداست
خدابين اسير هوا كى شود ؟ * ز معبود هرگز جدا كى شود ؟
خدا را براى خدا برگزين ! * به غير از خدا جلوهگاهى مبين !
مياويز در دامن هيچكس ! * كه تنها خدا هست فريادرس
الهى ! تو مستى به دل دادهاى * شراب الستى به گِل دادهاى
دلم را زِ گِل بودنى وارهان ! * گُلى از غمت در دل ما نشان !
كه « صدقى » بود تودهاى آب و گل * ز اعمال و از كردهء خود خجل