ولى همسايهات باشد گرسنه * نه بر تن جامه ، نه در سفرهاش نان
نه در پا كفش و نه بر سر كلاهى * به زير برف و بارانند حيران
جواب حق چه گوئى گر يتيمى * ز بىبرگى كنار تو دهد جان
زن و فرزند تو غرق سرورند * ولى فاميل و همشهرى پريشان
اگر هستى خداترس و مسلمان * ترحم كن به ارحام فقيران
و گر لامذهب و بىبندوبارى * بكن يارى اگر هستى تو انسان
بر اطفال فقير و دانشآموز * كه سوى مدرسه گشته شتابان
به پيران زمينگير و به مسكين * كمك بنما اگر دارى تو ايمان
غريبان را پناهى و طعامى * فرست او را به منزل شاد و خندان
به بيماران طبيبى و دوائى * رسان بهر خدا از راه احسان
كه تا جان و تن و فرزند و مالت * مصون ماند ز لطف ذات منّان
در جنت برويت بازگردد * سزاى خودپرستان است نيران
تو « صدرائى » نما ايثار بر خلق * خصوصا كودكان و بينوايان
بادهء عشق
دانى كه چيست دولت ، علم و ادب گزيدن * در جستجوى دانش ، گرد جهان دويدن
با دولت حقيقى از خلق دل بريدن * رو سوى حق نمودن از حق مدد رسيدن
حافظ بگفت دولت ديدار يار باشد * يارى بغل نمودن لعل لبش مكيدن
از معرفت گزينى دانى كه چيست ؟ دولت * عزلت ز خلق جستن راز نهان شنيدن
دولت مراست عرفان لذت مراست دانش * نى عشق ماهروئى دل در پىاش تپيدن
من مرغ باغ قدسم مجذوب بزم انسم * بنگر به شكل انسم با وحش آرميدن
من مظهر كمالم ، مرآت ذوالجلالم * آيا چه مصلحت بود از خاك آفريدن !
« صدرائيا » تو دايم مستى ز بادهء عشق * زيبد تو را كه بر عرش زين خاكدان پريدن