دلم چو مشرق انوار گشت و عرش الهى * مهار نفس كشيدم جمال يار بديدم
بهار چيست جهان چيست عرش و فرش چه باشد * گذشتم از همه تا زلف تابدار بديدم
مرا به حور و به جنت نياز نيست عزيزان * از آنكه لعل لب و ديدهء خمار بديدم
روند خلق به گردش به دشت و گلشن و دريا * جوان و پير و تنومند و هم نزار بديدم
كنند خلق به مخلوق روى بهر حوائج * فقط خداى در اين قلب رازدار بديدم
مرا طمع نه به جنّات عدن و بيم ز دوزخ * به لطف حق دل خود را اميدوار بديدم
توكل تو به حق بوده است « صدرائى » * خداى در ، دوجهان پشت و پاسدار بديدم
غزال رميده
دى شوخ گلعذار به پيشم رسيد و رفت * لطفى نكرد و رشتهء الفت بريد و رفت
آمد گشادهروى و پريشان نمود زلف * نازى نمود و زود ز نزدم دويد و رفت
يغما نمود دين و دلم را بيك نگاه * چون باد صبحگاه به يكدم ، وزيد و رفت
از ما به غير مهر و محبت نديده بود * آخر ز ما چه ديد كه دامن كشيد و رفت
تعظيم كردمش ز سر شوق و آن صنم * ناز و كرشمه كرد و بسوئى چميد و رفت
گفتم كجا روى ؟ كه دلم بر تو مايل است * مهرى نكرد و خندهكنان ، لب گزيد و رفت
« صدرائيا » تو مهر و وفا از بتان مجوى * ديدى كه چون غزال ، ز پيشت رميد و رفت
تفقد بر مستمندان
زمستان است و فصل برف و باران * تفقد كن ز حال مستمندان
تو اندر پوشش نرمى مرفّه * ز سرما بينوا چون بيد لرزان
توئى خزپوش و اندر ناز و نعمت * تن ايتام لخت و ديده گريان
تو را شوفاژ و كرسى و بخارى است * و ليكن بيوهزن بدبخت و عريان
اتاقت گرم و سورت هست دائر * تهيدستان پريشانند و نالان
سر ميزت پر از آجيل و ميوه است * غذاهايت كباب و مرغ بريان