زيستن
زندگى را سوختم در لابهلاى زيستن * مجمرى خارم كه مىسوزم به پاى زيستن
در لجنزار پلشت زندگانى ، سالها * تن به هر خوارى سپردم از براى زيستن
زندگى كوهيست بس پرشيب ناجور و عبوس * كركسان را هست سرمستانه جاى زيستن
زيستن شايد نهايت آرزوى كركس است * هر عقابى سر نسايد زير پاى زيستن
در چنين عمرى كه « صدقى » زندگى جان كندن است * مرگ را سازم سپر ، بهر فناى زيستن
روا نيست
به دامان دنيا درآويختن * ز غربال هستى شرر بيختن
براى دمى شادى زندگى * گهر آبروى كسان ريختن
چه حاصل كه بعد از زمانى درنگ * تبه كردن نام و بگريختن
تو مرد خدايى ، خداجوى باش * به جاى فساد و شر انگيختن
روا نيست « صدقى » كه در جام خلق * به جاى دوا ، زهر آميختن
شوربخت
سالها بگذشت و در اين كورهراه * با اميد ديرپايى ماندهام
دور همچون گرد راه كاروان * با غم بىانتهايى ماندهام
*
در دل افسردهام شورى نماند * در لبان سرد من لبخند نيست
گرچه من خود پايبند اين دلم * دل به درد و رنج من پابند نيست
*
من كىام ؟ رسوايى از خود بىخبر * زندگى بر باد ده ديوانهاى
شوربختى با غمى بىانتها * با جهان و زندگى بيگانهاى
*