امروز شده او را ، اوراق بزرگى طىّ * بس ناله و زارىها ، كاو را بود اندر پى
« مست است زمين گويا خوردهست به جاى مى * در كاسِ سرِ هرمز ، خون دل نوشروان »
اى قصر تو را چون شد ؟ آن زيب و فر ديرين * برگو كه كجا رفتهست ؟ آن شوكت و آن تزيين
كو حضرت نوشروان ؟ كو خسرو و كو شيرين ؟ * از جور و جفا و كين ، زين چرخ ستم آيين
« كسرى و ترنج زر ، پرويز و تره زرّين * بر باد شده يكسر ، با خاك شده يكسان »
از جور و جفا اين چرخ يكلحظه نشد منفك * آرى ، چه عجب دارى ، از آنكه ورا بىشك
جز ظلم و جفا و كين ، ديگر نبود مسلك * بنگر چه كسانى را ، انداخته در مهلك
« گويى كه كجا رفتند ، اين تاجوران اينك * زايشان شكم خاك است ، آبستن جاويدان »
اين طالع خسبيده ، از خواب نبرخيزد * يكذرّه ز جور و كين ، اين چرخ نپرهيزد
پيوسته غم و درد و اندوه فروريزد * دايم به سر عالم ، او خاك محن بيزد
از خون دل طفلان ، سرخاب رخ آميزد * اين زال سپيد ابرو ، وين مام سيهپستان »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 585
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٨٥