بايد كه شود جارى ، از ديده هزاران يم * « بر ديدهء من خندى ، كاينجا ز چه مىگريم
خندند بر آن ديده ، كاينجا نشود گريان » * اقبال شد از كسرى ، آنسان كه شد از برمك
سامان بنى سامان ، بر باد شد از مزدك * شد كاخ انوشروان ، آرامگه جغدك
و آن جغد ، بيان حال ، از كاخ كند بىشك * « گويد كه تو از خاكى ، ما خاك توايم اينك
گامى دوسه بر ما نه ! اشكى دوسه هم بفشان » * تا زيد فلك از كين ، چون شيردژم بر ما
باريد ز بيدادش ، هم بارش غم بر ما * فرمان خرابى را ، كردهست رقم بر ما
از ششجهت آوردى ، رو خيل الم بر ما * « ما بارگه داديم ، اين رفت ستم بر ما
بر قصر ستمكاران ، تا خود چه رسد خذلان » * اين كلبهء ويرانه ، دى فخر كيان بودى
وز غايت زيبايى ، انگشتنشان بودى * اوضاع وى از هر سو ، غارتگر جان بودى
هر قدر كنم وصفش ، باللَّه بهْ از آن بودى * « اين است همان درگه ، كاو راز شهان بودى
ديلم ملك بابل ، هندو شهِ تركستان » * اين طاق كه مىبينى ، زد طعنه به كيوان دى
كيوان متواضع بُد ، در پيش جلال وى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 584
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٨٤