تضمين قصيدهء معروف خاقانى ايوان مدائن
از نو به سخن آمد ، اين طوطى خوشالحان * كردهست مرا چون خود ، ديوانه و سرگردان
روز است شكايتها ، در سينه از اين دوران * خواهد كه چو خاقانى ، گويد ز دل نالان
« هان اى دل عبرتبين ، از ديده نظر كن هان ! * ايوان مدائن را ، آيينهء عبرت دان ! »
پاشيد فلك از كين ، خاكى به سرِ دجله * وز سنگ جفا بشكست ، او بالوپر دجله
بر باد شده يكسر ، آن زيب و فر دجله * از طول شب هجران ، خم شد كمر دجله
« وز آتش حسرت بين ، بريان جگر دجله * خود آب شنيدستى ، كآتش كندش بريان ؟ »
يكلحظه به فكر روز مىباش و به عبرت شو * آرى كه نمىارزد ، دنيا همه بر يك جو
آخر چه وفايى كرد ، با هرمز و با خسرو ؟ * اندرز اگر خواهى ، زين قصر بيا بشنو
« دندانهء هر قصرى ، پندى دهدت نونو * پند سرِ دندانه ، بشنو ز بُن دندان »
الحقّ كه سزاوار است ، ار روى نمايد غم * يا بگسلد اوراقِ ديوانِ خوشى از هم
شايد كه شود غمگين ، هركس كه بود او هم