در اين غروب مداوم كه عشق در پستوست * به لطف زمزمه كن ز عاشقان ما شاعر
به رمزِ عشق بخوان ، بسته با قفس برخيز ! * به غمزه رقصكنان در ميان ما شاعر
ز بطن سنگ ، همآواز چشمه برمىخاست * حضور چشم شما ارغوان ما شاعر
شكفت بغضِ زمين ، آسمان نمىبارد * ببار بر تب جان و جهانِ ما شاعر
تا چند . . .
در شطّ سحر غرورِ باران خاموش * هم دفتر عشق ، هم بهاران خاموش
با سرو خميده باد مىگفت به رمز * تا چند حضورِ سربداران خاموش
بهار
اين برفها
كه سراسيمه آب مىشوند
اين ابرها
كه شادمانه
مىبارند
اين درختها
كه لانههاى سوخته را
سبز مىكنند
اين پرندهها
كه ابرهاى سياه را