لهجهء زيباى باران بود و من * ازدحام بىقراران بود و من
در عبور لحظهها گُم مىشدم * ياور بىچاره مردم مىشدم
كينههاى كهنه از من دور شد * جنگل احساس من پُرنور شد
ايل من در پاى دلها تب زدند * خيمه در عمق سكوت شب زدند
آشنايانم صميمى مىشدند * مثل دوران قديمى مىشدند
انتهاى روزهاى سرد بود * يك نفر با من شريك درد بود
عشق با من همنشينى مىنمود * طالعم را پيشبينى مىنمود
بازتاب لحظههاى ناب بود * پاىكوبان دختر مهتاب بود
مرغ احساسم پريدن ساز كرد * ديدم آن شب تا خدا پرواز كرد
شور روز جنگ در سر داشتم * خلوتى در پاى سنگر داشتم
ياد ياران بر دلم مىزد شرر * آسمان آمد زمين با پاى سر
گريههاى باحلاوت داشتم * آيهء مستى تلاوت داشتم
در دلم شور و نشاطى بس عجيب * بر زبانم جارىِ « أَمَّنْ يُجِيبُ » اشكهاى تازهء من راز داشت * گفتوگو با جادهء اهواز داشت
يادم آمد روزهاى سخت جنگ * همدم و همراز بودن با تفنگ
ياد شبهاى كميل و سوز آه * ياد اشك چشمهاى بىگناه
ياد تابستان سوزان جفير * ياد شبهاى قلاويزان به خير !
ياد سوز گريه در فصل دعا * ياد خونينپيكران شهر ما
ياد آن روزى شهادت داشتيم * ما به خاك جبهه عادت داشتيم
ياد سيمخاردار و ياد مين * ياد « بينا » در غروب پنجوين
ياد لبخند غريب « پايدار » * با تن مجروح در و الفجر چار
ياد دود و ياد خاكستر به خير ! * ياد سنگرساز بىسنگر به خير !
غرّش خمپارهها از ياد رفت * شور شيرين از سر فرهاد رفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 537
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٣٧