بال پروازم به پرواز آشناست * حال دمسازم شده همپاى عشق
نالهات بادا « صبا » شورآفرين * تا درآيى درگه بىتاى عشق
ميكدهء عشق
ساقى بده جامى ، كه ز دل غصّه برآرم * پر كن مى نابى ، كه ز دل رفته قرارم
شبها همهشب راز دلم با تو بگويم * شايد سحرى غصّهء هجران بسرآرم
خواهم كه ز ميخانهء عشقت بشوم مست * تا اينهمه طعنه نزنندم كه خمارم
در ميكدهء عشق ولايت بنشينم * هوهو زنم و شكر دمادم به لب آرم
كم ناله و زارى بنما زين غم هجران * آرد به « صبا » باد صبا بوى نگارم
در خون تپيده
حجاب ظلمت شب سركشيده در خون است * ز داغ كشتهء بىسر ، دو ديده در خون است
ملك به حضرت بارى چنين برد عرضه * كه نعش سيّد و الا تپيده در خون است
تمام عرش و فلك ، ساكنان ارض و سما * ز داغ قامت آن خون تپيده در خون است
هماره ظلمت شب در ستيز با نور است * از آن چو غرقه طلوع سپيده در خون است