عمر عبث
بر ما دو روز عمر ، دريغا ! چنان گذشت * كز غم به صيدِ خستهء بىآشيان گذشت
بر ما همان گذشت كه اندر ميان موج * بر زورقى شكسته و بىبادبان گذشت
جز بالهاىِ سوخته از ما بهجا نماند * چون آتشى كه ماند و از آن كاروان گذشت
دانم ز من نشانه نماند جز اين حديث : * كان بىنشان بيامد و آن بىنشان گذشت
لبخند زهرگين ، به من اى زندگى مزن ! * دانى تو خود ، چه بر منِ آتش به جان گذشت
مگشاى در به روى من ، اى باغبان پير ! * فصلِ نشاط باغ و گل و بوستان گذشت
چون گردباد خستهء حيران به حالِ خويش * عمرى عبث مرا به دل خاكدان گذشت
وصلهء ناجور
در آسمانِ دلم چون ستارهء كورى * تن و روان تو قربانِ من ، چه بىنورى !
چو روىِ زشتِ تو بينم ، كنم سه كيلو كم ! * هزار شكر كه فرسنگها ز من دورى !
ز حيثِ جنس ، تو چون ساير بتان باشى * به ظاهرت نمىكنى ، ولى كمى شورى !
هرآنكه شكلِ قناس تو ديد ، با من گفت : * چه انتخاب بدى كردهاى ، مگر كورى ؟ !
تمام خلقِ خدا را اگر بگيرد برق * مرا گرفته - دريغا - چراغ زنبورى !
بگفتم آنكه به خود وصل سازمت با چسب * ولى چه سود ؟ كه از وصلههاى ناجورى !
شهرهء شهر
منم كه شهرهء شهرم به وام گيريدن ! * منم كه هيچ نديدم به غير « بد ديدن ! »
دهيم قسط و نويسيم سفته ، خوش باشيم * كه در زمانهء ما بىخوديست « نقديدن ! »
چو با رئيس بگفتم كه « حقِّ » ما چون شد ؟ * بخورد چاى و بگفتا كه : به نپرسيدن !
ز شعر گفتم و مضمون خوش به حضرتشان * شروع كرد به افكارِ بنده خنديدن !
ز خانواده از آن مىرمم به سرعتِ برق * كه طعنِ بچّه و زن ، واجب است نشنيدن !
غرض كه قافلهء عمر مىرود « دادا » * خبر نمىرسد ، امّا ز وَجه و « وجهيدن »