از سبزه و بنفشه و از ياس ، سهم ما * تنها نظاره بر چمن « پارك لاله » بود !
هر روزمان به داخل صف ، شد به انتظار * شب سهممان ز برق ، فقط آه و ناله بود !
پابند از آن شديم به اين دورهء حيات * كاين عمر و زندگى به مَثَل « آشِ خاله » بود !
مناظرهء بنز و ژيان
به بنزى گفت با حسرت ژيانى * كه اى ماشين خوشبختان چه سانى ؟ !
بگفتا بنز : حالم خوب خوب است * كه بنزينم به جريان مثل « جوب » است
مرا در كيفِ راكب بود تا پول * بود بنزين من هم تا ابد فول !
تو فكر خود بكن ، ماشينِ « قُزميت » * كه تركيبت بود چون قابِ كبريت !
نه تو تنها چنين هستى بداقبال * كه در دنيا ضعيفانند ، پامال
ژيان گفتا به وى ، كاى بنز خوشبخت * كه مىبالى به مال صاحبت ، سخت
كنون « حقّ » با تو و « باك » ات بود پُر * بخوانى از براى بنده « كُركُر ! »
اگر روزى نگردد دندهات « چاق » * كند اوراقچى ، اعضات اوراق !
تو را هم وقتِ رفتن آخر آيد * كه عمرِ زورمندان هم سرآيد
كوير
نه هواى وصل يارى ، نه به ديده انتظارى * نه شكيبى و قرارى ، نه دل اميدوارى
ز شرنگ قصّهء دل ، دل من ز غصّه خون شد * به كه درد خويش گويم ، كه بَرَد ز دل غبارى
چه سخن بگويم از دل ، كه به سينه دل نمانده * نه دل است لختهخونى ، به درون داغدارى
نه به ديده خواب مانده ، نه توان و تاب مانده * چه كنم ؟ ندارم از خويش ، عنان و اختيارى
رخ برگ و گل نديده ، به خزان رسيد عمرم * چه خزانِ غمفزايى ، چه خزانِ بىبهارى !
به خيال آب ، عمرى ، شدم و سراب ديدم * به كوير تشنه مُردم ، به هواى چشمهسارى
چه گناه سر زد از من ، كه عقوبتش چنين شد * مگر آفريدگارا ! به مَنَت نظر ندارى ؟