زلف او بود كه پيچيد و عصا اژدر كرد * تا كه صد سحر بيك جنبش ارقم شكند
عكس او تافت ، كه دريافت ، يد بيضا را * تا كه با پاى و عصايش دل آن يم شكند
نام وى يونس محبوس به تسبيح سرود * تا كه زان نور نهنگ يم مظلم شكند
لطف او نرم نمود آهن دست داود * قهر او پنجهء پولادى ضيغم شكند
حيف ازآنرو كه شكستند ز غم كربوبلا * پشت اسلام و دل عرش از اين غم شكند
آب مهريّهء زهرا و حسينش به فرات * دود آهش ز عطش نه فلك از هم شكند
جام لبريز دمادم ز بلا مىنوشيد * تا بكامش دم شمشير دمادم شكند
طعنه بر قاقم حمزه زده شاهنشه دين * تا حبيباللهش از طعنهء قاقم شكند
آن جبينى كه بد آئينه روى يزدان * سنگ كين آيد و آن لوح مكرّم شكند
مهلتى شمر بزينب روى آن سينه نداد * شايد او بهر دلش طبله مريم شكند
در توحيد منظم فكن اى عرشآويز * خيزران از شهت آن دُر معظّم شكند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 504
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٠٤