پيغام بهارى تو كه در اوج خزانم * سرسبزتر از لالهء شاداب شكفتى
در چشمه خشكيدهء اين دشت كويرى * فرخندهتر از زمزمهء آب شكفتى
دانم كه به « صادق » نظرت هست كه سرمست * در كام شبش چون گل مهتاب شكفتى
تركيببند صداى پاى صبح
گفتهاند افسانههاى بىشمار * از بلندى پستى اين روزگار
روح جوشان من از افسانه نيست * موج عصيانم به دريا بىقرار
آفتاب از چشم من سر مىزند * تا كند روشن فضاى شام تار
من نگين دين پاك خاتمم * من سخابخش سخاى حاتمم
آتشم در جان شيدا بوده است * ذرّهاى دست مسيحا بوده است
شعلهاى از من چراغ غار كهف * شعلهاى در طور سينا بوده است
جارىام ، امّا نه در جوى زمان * بودهام من تا كه دنيا بوده است
نفس سركش را ز خود هى كردهام * هفت شهر عشق را طىّ كردهام
كار عشق از نام من بالا گرفت * روح من در قرب اعلا جا گرفت
قطرهاى از خون سُرخم بر زمين * نخل دين از خون سُرخم پا گرفت
لاله با افسردنم شد رنگ خون * زندگى در مردنم معنا گرفت
غنچه را درس طراوت دادهام * ابر را دست سخاوت دادهام
من بقا را در فنا سنجيدهام * دست در دامان حقّ پيچيدهام
پشت ذهن صاف چون آيينهام * با دو چشم جان خدا را ديدهام
عرش را با پاى حيرت رفتهام * فرش را عزّ و صفا بخشيدهام
من شراب كهنهء ميخانهام * ساكن ديرينهء اين خانهام
بانگ احمد مىجهد از ناى من * مىدمد صبح از صداى پاى من
عشق ثار اللّه در جان من است * عزم روح اللّه ، بر لبهاى من