آرزوى گمشده
سوز دلم ربوده ز كف اختيار چشم * گرديده دُرفشان يم گوهر نثار چشم
چون شمع از شرار غمت آب مىشوم * طىّ شد شب و به سر نرسيد انتظار چشم
در انتظار روى تو تنها نشستهام * شايد فتد گذار تو بر رهگذار چشم
اى آرزوى گمشدهء من بيا ، بيا ! * دورى بس است ، دور مشو از ديار چشم
گر لالهها دميده ز اشكم ، عجب مدار * خون دل است سر زده از چشمهسار چشم
اشك غم از فراق تو اى آشناى درد * بر دامنم روان شده از جويبار چشم
زين بيشتر مخواه مرا مبتلاى هجر * بردهست هجر روى تو از كف قرار چشم
بازآ كه باغ خاطرهات سبز و ماندنى است * اى گل كه در فراق تو گريهست كار چشم
بازآ كه ديده منتظر فجر « صادق » است * بىمهر روى توست سيه ، روزگار چشم
دراى عشق
هر لحظه كز فراق رخ يار بگذرد * عمرى به نزد ديدهء خونبار بگذرد
خوش زد دراى عشق به گوش دل اين صلا * برخيز ! چونكه لحظهء ديدار بگذرد
بر وصل يار آنكه كشد رنج راه عشق * داند چهها به عاشق دلدار بگذرد
خواهد هرآنكه دامن گل آورد به دست * بايد كه از مسير پر از خار بگذرد
در زندگى هرآنكه زند لاف نقد جان * بايد ز سر چو ميثم تمّار بگذرد
بايد كه بگذرد ز بر و بار خويشتن * آن شاخهاى كه از سر ديوار بگذرد
نوع بشر عصارهء مطلوب خلقت است * گر از هواى نفس جفاكار بگذرد
بر وصل يار مىرسد آخر ز راه عشق * مسرور ، آن كسى كه ز اغيار بگذرد
بر ديدههاى منتظر عاشقان رواست * گر خون ز جور آن بت عيّار بگذرد
از خندهء سپيدهدم صبح « صادقا » * پيدا بود كه عمر شب تار بگذرد