دشمن از جا گر بجنبد ، واى او ! * لحظهاى واپس خزم ، بس واى من !
من صداى پاى صبح سرمدم * پيرو صدّيق دين احمدم
معلّم
مىشناسم يك نفر را مثل روز * خوب مىفهمد سحر را مثل روز
از سكوت نيمهشب خاموشتر * از دل شب سينهاش پرجوشتر
بر لبانش يك صدا گل كرده است * پشت چشمانش خدا گل كرده است
عشق و دنيا و ديانت پيش اوست * بار سنگين امانت پيش اوست
خوب مىفهمد صداى آب را * مىشناسد از قدم مهتاب را
مثل عارف پايبند رمز و راز * مثل عاشق در كمند سوز و ساز
عشق و مستى را شبى با سوز گفت * معنى آيينه را يك روز گفت
درد را درمانترين داروست او * يك صدا ، يك آشنا ، يك دوست ، او
پيش پايش آسمان خم مىشود * كهكشان مثل كمان خم مىشود
شمع مسجدهاى بىبرق است او * از تمام مردمان فرق است او
شام را پيغام سرمد مىدهد * سينهاش بوى محمّد مىدهد
سينهاش مثل شقايق سوختهست * چون جگرگاه دو عاشق سوختهست
حرفهاش آلالهها را رهبريست * پلّهاى پايينتر از پيغمبريست
دوست دارم ساده باشم عين او * رهروى آزاده باشم عين او
بى جا شكفتن
طىّ شد كنون در فرصت فردا شكفتن * در حيرت و ناباورى تنها شكفتن
تنهاتر از يك برگ در يك باغ خالى * ذوقى ندارد در دل سرما شكفتن
تا سايهء نحس خزان بر جان باغ است * اى گل چه حاصل ناشكفتن يا شكفتن
آرى ، چه حاصل خنده بر لبها نشاندن * جامى كه احيا مىشود غم با شكفتن