يوسف زهرا نگاهى كن بسوى كوفه چون * آرزوى ديدنت اى ماه كنعان مىكنم
اكبر و عباس و قاسم اصغر شيرينزبان * كشته مىگردند و من از سينه افغان مىكنم
خاندان آل عصمت را شدم چون « شيفته » * درك فضل و معرفت از شاه مردان مىكنم
فقيه آل محمد صلّى اللّه عليه و آله رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق عليه السّلام
منصور دون بكشتن صادق شتاب كرد * حق زير پا نهاد و جهيم انتخاب كرد
از بهر چند روز خلافت بروزگار * با دست خويش خانهء ايمان خراب كرد
با صد هزار حيله و تزوير آن لعين * زهر ستم بكام دل آن جناب كرد
ازبسكه ريخت خون عزيزان فاطمه * دلهاى شيعيان جهان را كباب كرد
شمع وجود صادق آل نبى بسوخت * خصم ستم شعار چو پا در ركاب كرد
موسى گريست گفت كه منصور بىحيا * تا روز حشر ديدهء ما را پرآب كرد
ازبسكه غم به سينهء ما ريخت چرخ دون * ديگر مجال نيست سؤال و جواب كرد
با رفتن امام ششم حجت خدا * رخت سياه را ببر شيخ و شاب كرد
تابان چو گشت نور جمال امام دين * نقش ابو حنيفهء ملعون بر آب كرد
ديدى كه علم اول و آخر بروزگار * بر روى ما سو ز كرم فتح باب كرد
هرگز نديده ديده گردون بروزگار * ظلمى كه خصم با پسر بو تراب كرد
زين غم ز ديده اشك الم ريخت « شيفته » * خود را ز دوستان على انتخاب كرد
اى آب
بدشت كربلا گشته قحط آب اى آب * عزيز فاطمه بنگر در اضطراب اى آب
به آتش جگر كودكان بزن آبى * بيا و بهر خدا كُن دمى صواب اى آب
تو مىروى به بيابان چنين شتاب مكن * بسوى قتلگه از مهر كن شتاب اى آب
كنار علقمه بنگر تو دست سقا را * كه اوفتاده پى قطرهاى ز آب اى آب
ميان خيمه رباب از براى اصغر خويش * بريزد اشك غم از ديده چون سحاب اى آب