از آنهمه شكوفهء بربادرفته ، واى ! * غير از سموم بوتهء خارى نمانده است
از آنهمه دلاور نقشآفرين ، در اين * گور شهيد ، سنگ مزارى نمانده است
ايل اصيل من همه در خون نشستهاند * جايى براى گريه و زارى نمانده است
از آخرين اميد قبيله « اميد » هم * گفتم به غير خطّ غبارى نمانده است
آن روستاى سالم سرشار و آن هوا * بر باد رفت و غير حصارى نمانده است
بايد كه صف به صف بزنى صفشكن چو من * از هيچ سوى راه فرارى نمانده است
چون رود مست ، رود جوان ، بىدريغ باش * هرگز كسى به اين همه خوارى نمانده است
« شيدا » به جان دوست كه ديگر فسانهاى * حتّى از آن هميشهء جارى نمانده است
ياد
شب بود و شراب و شاهدى شورانگيز * شيرينى شعر و خلسهاى سحرآميز
با ياد بهار رفته ، حالى كرديم * در كوچهء خاطرات تلخ پاييز
عشق بزرگ
رويت ، به شكوفهء چمن مىماند * مويت ، به شب سياه من مىماند
انديشهء تو ، كه وسعتى ناپيداست * با عشق بزرگ من ، وطن مىماند
دعوت
با آمدنت ، بهار را دعوت كن * دلگرمى روزگار را دعوت كن
منصورِ وجودِ من انا الحقّ زده است * آن دار غروربار را دعوت كن
آرش
برخيز و بيا ! كه روح آتش باشيم * يادآور آن بلند سركش باشيم
در پنجهء يك كمان نشستن درد است * در چلهء روزگار ، آرش باشيم