بيدار باش ! لحظهء ديدار آشناست * فردا نبرد يكدله آغاز مىشود
در گيرودار معركه ، با نعرههاى تو * در من دوباره هلهله آغاز مىشود
« شيدا » بخوان چكامهء آزادگى ، كه باز * كوچ غريب چلچله آغاز مىشود
جار
با نعرهاى كه از دل بيدار مىكشند * شب را دوباره شبشكنان دار مىكشند
نقش بلند باكرهء آفتاب را * با خون خويش باز به ديوار مىكشند
وقتى كه خون غيرتشان جوش مىزند * خورشيد را به عرصهء پيكار مىكشند
پيش از خروسخوان سحر شهر ، ديدنىست * بيدار باش ! حادثه را جار مىكشند
تاريخ ، با سپيدهدم آغاز مىشود * با جلوهاى كه از فلق يار مىكشند
رخ برفروز ! غايت مطلوب عاشقان * ديريست ، دير ، حسرت ديدار مىكشند
اى كاش زنده بودى و مىديدى اى رفيق ! * وقتى دمار از اين شب مكّار مىكشند
پيداست از طليعهء سوداگران مرگ * كاين جنگ را به كوچه و بازار مىكشند
پاى غرور قوم بزرگيست در ميان * « شيدا » مگوى بيهده آزار مىكشند !
نقطهء آغاز
چشمت ، شرابخانهء شيراز است * حسنت غريب صفشكن ناز است
در چشم آن دو چشم غزلپرداز * درياى بىكرانهاى از راز است
در من زلال زمزمهها ، جاريست * تا در تو آن طليعهء ممتاز است
لب باز كن به قصّهء آزادى * احساس من به وسعت پرواز است
آرى ! سكوت ، لحظهء ميراييست * آنسان كه عشق ، نقطهء آغاز است
تا با من خزانزده ، همخوانى * طبعم ، بهار نادرهپرداز است
برخيز ! تا سپيده ببايد رفت * دروازههاى شهر افق باز است
عريانتر از هميشه مهيّا شو * آغاز لحظههاى پرآواز است