اگر اى عشق بگويند : ميان من و تو * اين همه فاصله افتاد ، چه بايد بكنيم ؟
تقديم به امام زمان عليه السّلام مىخواهم آبى بمانم
هرگز نگاهى نپوشيد ، راز پريشانىام را * امواج دريا نخواندند ، اندوه طوفانىام را
با چشمى آكنده از بُهت ديدم در آنسوى رؤيا * آيينهاى جار مىزد ، انبوه حيرانىام را
شبگرد صحراى دردم ، مجنونترين دورهگردم * ليلاى من شعلهور كن ، روح بيابانىام را
دلتنگىام را كه ديديد ، امّا بيايد زمانى * با چشم حيرت ببينيد ، آيينهگردانىام را !
از جرگهء آسمانم ، مىخواهم آبى بمانم * درياب اى نورگستر ، اعماق ظلمانىام را
خونشروههاى نگاهم با بوى غربت عجين است * رنگى ز هُرم عطش زن ، بوم زمستانىام را
عطر هزار آسمان بال از دستهاى تو جاريست * بشكن طلسم قفس را ، حجم پريشانىام را
عاشورايى ( 1 )
بر تربت عشق سينهچاك افتادند * آيينه شدند و شعلهناك افتادند
تا اوج شكوه بىكرانش ديدند * هفتاد و دو آسمان به خاك افتادند
عاشورايى ( 2 )
ز عمق درد ، آدم عليه السّلام گريه مىكرد * ز داغت ، غم ، دمادم گريه مىكرد
برايت نوح عليه السّلام يكسر نوحه مىخواند * به سر مىزد محرّم ، گريه مىكرد
پژواك نگاه
اى راز شگفت ، چيستى ، آيينه ؟ * در بُهت هميشه زيستى ، آيينه ؟
اى روشن مستِ بارِ حيرت بر دوش * پژواك نگاه كيستى ، آيينه ؟