بنما نظرى كه خلقِ عالم بينند * تا فاعلِ ما يشاء چون خواهد كرد
من عاشقِ روىِ ماهِ بىمانندم * عالم همه ديوانهء او خوانندم
عشقش به دلم فتاد و عقلم بگريخت * ديوانه كسانى كه جز اين دانندم
آن را كه مقام داده تا بندگيش * خورشيد جهان از اوست تا بندگيش
ماهش نتوان گفت كه چون ماه بود * از تابش آفتاب تا بندگيش
دائم نظرت مشعلِ نورم سازد * در وادى عشق پُر ز شورم سازد
زاهد كه مخالف است با عشق و صفا * بهتر كه ز خود هميشه دورم سازد
خورشيد بود ز نورِ رويش روشن * از فيض وجودش همه عالم گلشن
خفّاش اگر كور بماند بهتر * برگو به جُعَل بميرد اندر گُلخن
خرّمشهى اين فقيرِ از خود فانى * مفتونِ جمالِ تُست در هرآنى
عشق تو مرا بس است در هر دوجهان * پس هر دوجهان به زاهدان ارزانى
سنگ مزار
بر سر درِ سراى محبّت نوشتهاند * شرطِ ورود دادنِ جان بهرِ رونماست
داديم سر براى بهاىِ لقاى دوست * يعنى كه اصل و مرجعِ مقصود ما خداست
ديوانه و فقير خدائيم و بينوا * از لطف حق سراى محبت سراى ماست
اى عاقلانِ بندهء تنها و سرپرست * دنيا تمام بهرِ شما ميهمانسراست