سليمان غدير
جلوهء صبح صداقت شد نمايان در غدير * تا تبلور كرد روى مهر تابان در غدير
صبح با آغوش روشن مهر را در بر كشيد * فصل نو ايجاد شد از بهر قرآن در غدير
تا طنينانداز شد در عرش آواى « سروش » * فرشيان گشتند از شادى نواخوان در غدير
كاروان عشق هم از راه رفتن باز ماند * كاروان سالار را تا خواند يزدان در غدير
عشق و ايمان يكّهتازانند در دشت جنون * با سمند بادپا دادند جولان در غدير
باعث ايجاد هستى تا حجاب از رخ گرفت * شد بهارِ جاودان فصل زمستان در غدير
مژدهء الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دين را * كرد جارى مصطفى بر هر مسلمان در غدير
تا ولى اللّه بر دست نَبى اللّه شد * سايهافكن چون سهى سروى نمايان در غدير
سر سپاه فتنهانگيزان و حسرتخوردگان * بذر فتنه كاشت تا در آن بيابان در غدير
جانشين حق شدن يك ماجراى ساده نيست * معرفت معيار شد از بهر جانان در غدير
تا به سرحد تكامل شد ولايت آن زمان * پرچم حق را على عليه السّلام زد تا به كيوان در غدير
دستهدسته مىرسند از عرش سوى فرشيان * قدسيان تبريكگويان طرهافشان در غدير
بارها پيمانهها با دست نادانان شكست * ظاهرا بستند اگر هرچند پيمان در غدير
اهل علم و معرفت خوردند جام يكدلى * چشمهسار معرفت چون بود جوشان در غدير
مىرسد از عالم بالا « سروش » پيك حق * تاج عزت مىنهد بر سر سليمان در غدير
دوست بىريا
چشمهء طبع من به جوش آمده ، در رثاى دوست * موجزنان گذر كند تناز درِ سراى دوست
شبنم مهر و عاطفه تا بچكد ز گلبنش * تا كه شكفتهتر شود گلشن باصفاى دوست
لطف و لطافت است همه ، عين ديانت است همه * آنكه مرا بپاى جان برده همه وفاى دوست