تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
هست او عالى و عالىنسب و خوب و توانا * صاحب حُسن و جمالِ حَسَن و روى دل‌آرا « سالمى » گر بكند وصفِ چنين حور شمايل * عجبى نيست ، چه او بهتر از اين است قضا را

وصف بهار

صبح بهار و گه ارديبهشت * كز گل و ريحان شده گيتى بهشت باغ شده دكّهء ديباگران * گشته جهان پر ز گل و ضيمران لاله به كه با رخ افروخته * قلب لطيفش ز جفا سوخته نرگس بيمار به صد آب‌وتاب * ديدهء خود تازه گشوده ز خواب غنچهء نورستهء نازك بدن * جلوه نموده‌ست به طرف چمن تازه گشاده لب زيباى خود * خنده زده بر سر و سيماى خود سنبل ترگشته پريشان ز باد * باد گرفته‌ست از آن طرّه داد جام شقايق همه پُرمُل شده * طرف گلستان همه پرگل شده باد بهاران شده هر سو وزان * سبز شده تازه درخت رزان هر طرف از گل شده نقش و نگار * با قلم نقشه‌كش روزگار

آيت مجمل

اى آنكه دليلِ ذاتِ تو ، ذات تو شد * جز ذاتِ تو هرچه هست ، اثبات تو شد در وصفِ تو بس ، كه خلقتِ هر دوجهان * يك آيتِ مجملى ز آياتِ تو شد

عكس

اى عكس ! تو مىمانى و اين كشورِ عشق * تو عكسِ منى ، جان تو و دلبر عشق اى عكس ! چو عاشقِ جوان پير شود * عكس از پسِ مرگ اوست يادآور عشق