هست او عالى و عالىنسب و خوب و توانا * صاحب حُسن و جمالِ حَسَن و روى دلآرا
« سالمى » گر بكند وصفِ چنين حور شمايل * عجبى نيست ، چه او بهتر از اين است قضا را
وصف بهار
صبح بهار و گه ارديبهشت * كز گل و ريحان شده گيتى بهشت
باغ شده دكّهء ديباگران * گشته جهان پر ز گل و ضيمران
لاله به كه با رخ افروخته * قلب لطيفش ز جفا سوخته
نرگس بيمار به صد آبوتاب * ديدهء خود تازه گشوده ز خواب
غنچهء نورستهء نازك بدن * جلوه نمودهست به طرف چمن
تازه گشاده لب زيباى خود * خنده زده بر سر و سيماى خود
سنبل ترگشته پريشان ز باد * باد گرفتهست از آن طرّه داد
جام شقايق همه پُرمُل شده * طرف گلستان همه پرگل شده
باد بهاران شده هر سو وزان * سبز شده تازه درخت رزان
هر طرف از گل شده نقش و نگار * با قلم نقشهكش روزگار
آيت مجمل
اى آنكه دليلِ ذاتِ تو ، ذات تو شد * جز ذاتِ تو هرچه هست ، اثبات تو شد
در وصفِ تو بس ، كه خلقتِ هر دوجهان * يك آيتِ مجملى ز آياتِ تو شد
عكس
اى عكس ! تو مىمانى و اين كشورِ عشق * تو عكسِ منى ، جان تو و دلبر عشق
اى عكس ! چو عاشقِ جوان پير شود * عكس از پسِ مرگ اوست يادآور عشق