قهر و مهرت مظهر توحيد لطفِ لميزل * وحدت اعراض را كرد از جواهر ناگزير
يك تجلّى از تو اى اجلاى موجودات خير * كرد سارى سرّ « كَرَّمْنا » به اخفاى ضمير
رمز « أَوْحَيْنا » * به نصّ ما تقدّم شد مجاز * در تولّاى تو اى اصلِ ولايت را سفير
زنگِ عصيان پاك شد از قلب من ، تا زد رقم * بر بياضِ لوح مشتاقان « هو حىّ قدير »
اتّفاقِ حُسن تو با عشقِ پرغوغاى من * « ما رأيت الشّىء » را تحكيم كرد و بىنظير
داد صهباى الستى را به من چون بىدريغ * كرد از « إِنَّا عَرَضْنَا » جان پاكم را خبير
همّت عشق تو تا شد « سالمى » را رهنما * گشت اين آثار جاويدان از او عنوانپذير
تجلّى تو
اى آيتِ آفرينش ، اى سرّ وجود * اى مظهر هستى ، اى كمالِ مقصود
صهباى الستِ تو مرا مجنون كرد * دادم به يكى جلوه همه بود و نبود
غير از تو كه واجبالوجودى به مثال * ممكن نبود كه واجب آيد به وجود
وحدت ز تو كثرت شد و بنمود خودى * نورِ تو تجلّى به حقيقت بخشود « كُنْ » * معنىِ هستىِ تو را داد نشان * گر شد « فَيَكُونُ » * مقصد غايىِ تو بود
رمز صنم و صمد بود از تو عيان * سرّ سبب از مسبّب آمد به شهود
يك دايره گرديد و جهان كرد پديد * آن دايره نقطه ، نقطه هم ذاتِ تو بود
« لا » از تو شد « الّا » كه كند جلوهگرى * آن جلوه ، معمّاى حقيقت بگشود
يك نور تجلّى به همه عالم كرد * آن هم متجلّى از تجلّاى تو بود
انوار ازل پرتو حُسن رخ تو * حُسن رخ تو پرتوِ انوار نمود
نقّادِ سخن « سالمى » از عشقِ رُخت * نقدِ سخن چو درّ خود را بنمود
رمز احديّت
اى سلسلهء زلف تو مبناى سلاسل * وى جلوهء رخسار تو مدلول دلايل
صغراى وجودت به تماشاگه امكان * كبراى تجلّى گه و منطوق فضائل