رفت « صابر » « 1 » از برم ، امّا به مرگش صبر كردم * تا مگر زين صبر آيد در كف آن گنج روانم
رنجيا ! رفتى تو و ما را نديدى ، خوب كردى * خستهام كردى و شد جارى به رُخ اشك روانم
آمدىّ و رفتى و ، آتش به جانِ من فكندى * سوختى ، بر باد دادى ، دود كردى دودمانم
گرچه اندر آتش هجران و حرمانم فكندى * باز در راهِ وصالت منتظر با دوستانم
تا مگر در شهر ما بارِ دگر آيى و بينى * كز فراق و مرگ « صابر » خون رَود از ديدگانم
بگذرم . . . ديگر مصدّع بودنم لطفى ندارد * بيش از اين زحمت بود گر باز گويم داستانم
با صلاحِ دوست پيمانِ صميميّت ببندم * تا از اين عقد محبّت شعلهء دل را نشانم
گويم اينك « سالمى » كارِ تو خوشبالا گرفته * از نگاهِ چشم مستِ آن بُتِ لاغر ميانم
وعدهء ديدار
ماهِ من وعدهء ديدار به ما داد خدا را * ازچهرو كرد تخلّف به عمل وعدهء ما را
او درخشيد و درخشان شد و بنمود محبّت * ليك برهم بزد او سلسلهء عهد و وفا را
او بود خوب و پسنديده و زيبا و مؤدّب * راست گفتار و وفا كيش و عيان كرده صفا را
هرچه تعريف كنم من ز وفا و ز صفايش * كى توانم بكنم وصف رُخ نور خدا را
هامش
( 1 ) - منظور شادروان اسد اللّه صابر همدانى است .