از مى گلفام و اشك لالهگون در دور تو * ساتكين و ساغر اغيار ، سرشار است و من
در دلم باشد بسى سرّ نهان از آن دهان * « سالك » آگه زان همه داناى اسرار است و من
خون دل
ترك دل كردم به عشقت ترك جان هم مىكنم * باشدم گر چيز ديگر تركِ آن هم مىكنم
اى سنانت غمزه و تيرت مژه ، تير تو را * دادهام جا در جگر فكر سنان هم مىكنم
من كه بدمستى كنم با اختر از يك جام مى * گر خورم جام دگر ، با آسمان هم مىكنم
كردهام يكچند سير خانقاه زاهدان * بعد از اين سير خرابات مغان هم مىكنم
من كه خود را شهرهء يك شهر خلق از مرد و زن * كردهام در عشق ، رسواى جهان هم مىكنم
من كه پُر ياقوت كردم سينه را از خون دل * ديده را پُرگوهر از اشك روان هم مىكنم
تيره روز خويش كردم روشن از ديدار تو * رفع دلتنگى به بوسى ز آن دهان هم مىكنم
كردهام از خاتم لعلت مسخّر مُلك جسم * ز آن دهان چون خضر عمر جاودان هم مىكنم
« سالك » آيد گر به كامم دورِ جام از دست يار * ز آن به كام خويشتن دور زمان هم مىكنم