« احمد » عقل و « على » عشق را * يار چون مقداد و سلمانيم ما
اى كه دارى از عطش در دل شرار * ديده بگشا ، آب حيوانيم ما
هفتخانِ سالكان را در طريق * گام زن چون پُوردستانيم ما
باغ و كِشت جان و دلها را مُدام * باد عنبر بيز و بارانيم ما
با تهى دستى و فقر و مسكنت * پادشاه مُلك عرفانيم ما
با پريشان حالى و درماندگى * دستگير هر پريشانيم ما
مرشد عشق
بكشتى از ستم خويش بىگناه مرا * دوباره جان به تن آور به يك نگاه مرا
هميشه روز و شبم با رخ تو چون گذرد * چه سود تابش مهر و فروغ ماه مرا
به هركجا كه روم هست خانه خانهء عشق * كند چه فرق كليسا ز خانقاه مرا
غلام چون تو ايازى شوم كه مهر رُخت * به تخت عشق چو محمود كرده شاه مرا
شدم ز عشق تو ديوانه و اندر اين دعوى * بس است سلسلهء زلف تو گواه مرا
نريختى اگرم از دو ديده سيل سرشك * بسوختى شب هجرت شرار آه مرا
چه باكم از خطر گمرهى بود « سالك » * از آنكه مرشد عشق است خضر راه مرا
غارتگر دل
آه از اين تركان كه ما را غارت دل مىكنند * عشق خرمن سوز خود را برق حاصل مىكنند
يا ربّ ! اين خوبان نيكورو چه نقشى مىزنند * كاينچنين چنين عشّاق را بر خويش مايل مىكنند
شهد مىبخشند اوّل عاشقان خويش را * بعد از آن در كام ايشان زهر قاتل مىكنند
ما طواف كعبهء دل مىكنيم ار حاجيان * بهر مزدِ نيك ، طوف كعبهء گِل مىكنند
خرّم آن رندان كه اندر گردن معشوق خويش * دست خود بهر همآغوشى ، حمايل مىكنند
نيست يك مُشكلگشا در خانقاه زاهدان * بر در ميخانه « سالك » حلّ مُشكل مىكنند