شهريار دين
هركه ساغر از كف دلدار سيمين برزند * كى ز دست حور در خلد برين ساغر زند
خال مشكين است بر كنج لب شيرين او * هندويى كاو خويش را بر خرمن شكّر زند
گر ز چرخ چنبرى بر خلق راند فتنهها * برهم از مشكين دو چنبر چرخ را چنبر زند
از بلاى اين دو چنبر وارهد هركس كه دست * در كمند مهر شاهنشاه دينپرور زند
در شرف ، گرد شريك انبيا و اوليا * هركه دم از مدحت سلطان دين حيدر زند
كيست غير از شهريار دين ، علىّ آن كز شرف * سكّهء ملّت به نام پاك پيغمبر زند
سنگين دل
به كوى عشق تو بت عاشقى گذر نكند * كه اوّلين قدمش ترك جان و سر نكند
كمان ناز تو سرپنجهء كسى نكشد * كه سينه در بر تير بلا سپر نكند
به بوى نافهگشاى تو نگذرد يك شب * كه خون ، مرا غم عشق تو در جگر نكند
خيال سيم و زر از گنج دهر عاشق تو * به غير اشك چو سيم و رخ چو زر نكند
بود به دور قمر فتنه طرّهء تو ، دلم * چرا ز فتنهء دور قمر حذر نكند
خيال كشتن من كردهاى پس از عمرى * كه گفت ناله به سنگين دلت اثر نكند
هزار بار ز در ، گر برانىاش « سالك » * بهجز در تو خيال درِ دگر نكند
پادشاه ملك عرفان
مظهر الطاف جانانيم ما * خلق عالم چون تن و جانيم ما
گنجها را گر بود ويرانه جاى * معنى آن گنج ويرانيم ما
با كهنسالى ، براى ميل دوست * تسخر طفلان دورانيم ما
بحر عشق و آسمان صدق را * درّ رخشان ، مهر تابانيم ما
ما گدايان را حقير اينسان مبين * كه به تخت فقر ، سلطانيم ما
گاه گريان چون سحاب از هجر دوست * گه چو گُل در وصل ، خندانيم ما