انجمن ادبى محيط مىباشد .
انتظار
بهار عشق به فصل خزان رسيد بيا * شكوفه باز شد و غنچه بشكفيد بيا
بيا كه بهر طلوع جمال دلجويت * قمر به خواب گران رفت و آرميد بيا
بيا كه گوش جهان طعنههاى جانسوزى * ز جهل و خبط و خطا بارها شنيد بيا
به شوق ديدن رويت به گلستان جهان * نهال يكشبه چون سرو ، قد كشيد بيا
شب فراق گذشت و رسيد صبح وصال * ستاره خُفت و فلق از افق دميد بيا
دهان به قفلِ سكوت فراق گشته خموش * تويى به قفلِ خموشى ما كليد ، بيا
ز دورى تو به باغ وصال نخل اميد * ز تُندباد حوادث قدش خميد بيا
به يُمن مقدمت از چشم آسمان امشب * زلال قطرهى باران بسى چكيد بيا
مرا ز بادهى صبح وصال اى « ساقى » * خُمار و خواب جدايى ز سر پريد بيا
ساقى كوثر
اى دل بيا با عشق مولا پر بگيريم * قاف ارادت را ز پا تا سر بگيريم
بايد به دل مهر حسين بن على را * از كودكى با شير از مادر بگيريم
درس جوانمردى و صبر و بردبارى * از مكتب شير خدا حيدر بگيريم
سر تا به پا گر سوختن در مجمر عشق * بايد دوباره جان ز خاكستر بگيريم
از جذبهء مهرى كه باشد در دل ما * مهرى به دل رشك مه و اختر بگيريم
فخر و مباهات و بزرگى و شرف را * از شير مرد كربلا اكبر بگيريم
اميدوارم روز محشر از مى عشق * جامى ز دست « ساقى » كوثر بگيريم
جام عشق
همسفر ، بازآ ، كه باهم ما شويم * قطرهقطره جمع ، تا دريا شويم