در بهار نوجوانى همچو گل پژمرده بود * برگ برگ او نشان از سوز نيش خار داشت
پاى تا سر درد بود و هيچ اظهارى نكرد * بسكه از جان احترام حيدر كرّار داشت
آتش افروزان چو درب خانه را آتش زدند * او مكان در تنگياى آن در و ديوار داشت
او نه تنها بود پشت در به هنگام دفاع * كودك ششماههاى در سنگر ايثار داشت
من نمىدانم چرا در خانه آن والاگهر * تا شهادت رخ نهان از محرم اسرار داشت
تازيانه خورد و بازويش ز كار انداختند * بازهم بر يارى مولاى خود اصرار داشت
چار عضوى را كه دشمن از ستم آزرده بود * بود پاداشى كه بهر احمد مختار داشت
شعر حافظ را بگو « ژوليده » در وصفش كه گفت * « بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت »
در سوك امام حسن مجتبى عليه السّلام
چو از حال برادر نيمهشب شد باخبر زينب * گريبان چاك زد آهى كشيد و زد به سر زينب
به بالين برادر آمد و نور دل زهرا * از او طشتى طلب كرد و بياوردش ببر زينب
به پيش ديدهاش شد روز روشن تيرهتر از شب * نظر چون كرد بر طشت پر از لختجگر زينب
حسن را ديد مىغلطد از اين پهلو به آن پهلو * شتابان شد كه تا سازد حسينش را خبر زينب
حسين آمد به بالينش نشست و خون دل مىريخت * ز جام ديده جاى اشك خوناب جگر زينب
به حال گريهء او جعدهء ملعونه مىخنديد * نمىدانم چه حالى داشت آن شب تا سحر زينب
از آن روزى كه پا بگذاشت در اين عالم فانى * بلا روى بلا ديد و خطر روى خطر زينب
به زهر كينه تا داغ برادر ديد از اين غم * دلش خون بود و آهش سينهسوز و ديده تر زينب
گريبان چاك زد گيسو پريشان كرد « ژوليده » * چو از حال برادر نيمهشب شد باخبر زينب
شب شهادت مولا
ديشب بهاران با شكوفه گريه مىكرد * گوئى در و ديوار كوفه گريه مىكرد
ديشب ز داغ باغبان گل اشك مىريخت * در پاى گل از چشم بلبل اشك مىريخت
ديشب بنفشه جامهء نيلى به تن داشت * باده زبان سوسن سخن با ياسمن داشت