خبر دهيد به مستضعفان چشمبهراه * كه يار مردم چشم انتظار مىآيد
به گوش زاغ زغن گفت ترك بستان كن * كه گل به تخت نشست و هزار مىآيد
ز خلد آدم و حوّا به صدهزار شعف * به ديدن پسر ذو الفقار مىآيد
به شهر سامره از بهر ديدن مهدى * به عشق نرگس مستش خمار مىآيد
عصا به دست كليم از مسير وادى طور * به شهر سامره با صد وقار مىآيد
علم به دوش مسيح از براى يارى او * گرفته جان به كف و جان نثار مىآيد
در سوك خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله
آن شب زمين و آسمان ماتمسرا بود * ماتمسرا در سوك ختم الانبياء بود
آن شب مَلك از ديدهء درّ ناب مىريخت * از چشمهء چشم فلك خوناب مىريخت
آن شب ز فرط غم سيه پوشيد خورشيد * جام بلا را از ستم نوشيد خورشيد
آن شب كنار بستر ختم رسولان * مىرفت خوناب جگر از چشم سلمان
آن شب دل عمّار ياسر داد مىزد * فرياد از سوز جگر مقداد مىزد
آن شب ابو ذر با رسول اللّه مىگفت * گوئى كه داغ لاله را با آه مىگفت
آن شب على از غم گريبان چاك مىكرد * گرد غم از رخسار زهرا پاك مىكرد
آن شب حسن را قوت دل خون جگر بود * از سوز دل دامان چشمش پرگهر بود
آن شب حسين از داغ جدّش ناله مىزد * با ناله آتش در دل آلاله مىزد
آن شب شكوه شهر باور بود زينب * تنها انيس و يار مادر بود زينب
آن شب به زهرايش نبى راز مگو داشت * گوئى سخن از وصل و ميل آرزو داشت
گوئى كلامش صبر را سنگ محك بود * گوئى سخن از سيلى و غصب فدك بود
« ژوليده » در سوك پيمبر ناله سر كن * از اين مصيبت خلق عالم را خبر كن
زهراى اطهر عليها السّلام
دخترى كز داغ بابا چشم گوهر بار داشت * همچو نى از دورى او نالههاى زار داشت