نالهها داريم از شب تا سحر * همره مرغ شبآويزيم ما
يكنفس از ما نمىگردد جدا * دايماً با غم گلاويزيم ما
واىواى ! از جابهجايىهاى دل * ز آنكه بىاندازه لبريزيم ما
ما به گِرد هرزهگردىهاى خويش * خواجه پندارد كه شبخيزيم ما
در دل درياى بىپايان عشق * قطرهء بسيار ناچيزيم ما
از مى گلگون ز بيم محتسب * سالها در حال پرهيزيم ما
كام اگر تلخ است جاى چاره نيست * در سخن ، امّا ، شكر ريزيم ما
اى شگفتا ! در سر پيرى هنوز * با جوانان عشق مىورزيم ما
حال در آشفته بازار هنر * « زاهدا » يك جو نمىارزيم ما
تف آه
بهار رفت و به گوشم ترانهاى نرسيد * ز بلبلان غزل عاشقانهاى نرسيد
به شوق دانهء خال تو دل به دام افتاد * به اين پرنده ، ولى آب و دانهاى نرسيد
خوشم كه جاى دلم امن و گرم شد ، زيرا * به حلقه حلقه موى تو شانهاى نرسيد
حكايت شب هجران مگو به آن كس ، كاو * به سوزش و تف آه شبانهاى نرسيد
هرآنكه پردهء شب را به سوز دل ندريد * به صبح خرّمى جاودانهاى نرسيد
سمند ما نجهد دوستان به كوى مراد * كه بر سُرين و بَرش تازيانهاى نرسيد
درخت باور ما را چنان خزان بركند * كه ريشهاش به وصال جوانهاى نرسيد
مدوز چشم به راهى كه گم شدند در آن * هزار كس كه از ايشان نشانهاى نرسيد
نديدم آنكه برافروخت « زاهد » آتش كين * ز شعله بر دلوجانش زبانهاى نرسيد
جوش گل
در بهاران گرم مىجوشد كنار خار ، گل * مىكند زين گرم جوشى راه خود هموار ، گل
آب و جارو مىشود صحرا به يمن ابر و باد * مىنشيند بر جبين سبزه ، سلطانوار ، گل