گرچه يكلحظه بعد بىترديد * تيغ داغ تموز اينجا هست
مادرم گريه كرد و با خود گفت : * گاه « بىبى » هنوز اينجا هست
ناقوسهاى مرده
ديدند جز اين در كمان تيرى ندارند * گفتند مأمورند ، تقصيرى ندارند
ما را لگد كردند و سرهامان بهجا بود * ديديم مىخواهند ، شمشيرى ندارند
سرهايمان هم هديهشان گرديد و افسوس * از خون اهل شهر ما سيرى ندارند
اينجا سحر هر روز درد بىخروسيست * ناقوسهاى مرده تأثيرى ندارند
گويا صفير آتش از دامان گذشتهست * زنهاى پستان سوخته شيرى ندارند
آنقدر گفتم تا زبانم مو درآورد * امّا خدايان قصد تغييرى ندارند
درد من اينها بود و اهل قريه گفتند : * ديگر غزلهاى تو تصويرى ندارند
غزل مرد
نگاه مىكند مرد ، مرا دوباره از دور * دو چشم آسمانى ، تمام آسمان نور
خودش هميشه مىگفت : دل كبوتران را * چگونه مىتوان كرد درون لانه محصور
بهانه بالوپر بود ، كه بالوپر درآورد * خدا اگر بخواهد ، وسيله مىشود جور
كسى كه چشمهايش شبيه « مرتضى » بود * سه بار خواب ديدم كه باهماند محشور
خدا براى « احمد » رفيق نيمهشب بود * رسيده بود و افتاد ز شاخ دار « منصور »
نگاه مىكند مرد ، مرا دوباره از دور * دو چشم آسمانى ، تمام آسمان نور