باز مثل هميشه ناآرام * يك نگاهى به دار قالى كرد
*
چشمهايش هنوز گريان بود * كوچه در گرگوميش گم مىشد
مادرم مثل روزهاى پيش * باز در عشق خويش گم مىشد
*
صبح آنروز را به ياد آورد * مادرش حالت غريبى داشت
صبح پاييز سال خشكى بود * و فقط يك درخت سيبى داشت
*
داشت بىبى براى معصومه * قصّههاى قديم را مىگفت
قصّهء مرگ حضرت زهرا ( س ) * و عزاى عظيم را مىگفت
*
ناگهان سرفه كرد و بعد از آن * هر دو چشمش غريب جارى شد
پيرزن در خلاصهء ديوار * خسته از زخمهاى كارى شد
*
دار قالى هنوز بر پا بود * بىبى از درد قلب مىجوشيد
خسته مثل هميشه چادر را * به سرش كرد و كفش را پوشيد
*
پُرز قالى ستمگرى شوم است * در زمانى كه رنگ جالب نيست
فرشهاى قشنگ اين مردم * جز براى فرنگ جالب نيست
*
تودههاى سياه بدتركيب * آسمان را مچاله مىكردند
برفهاى نشسته روى كوه * بادها را حواله مىكردند