دادم به نهالِ هنر از خونِ جگر آب * اين ريشهء خشكيده ولى بَر نشناسد
با خوردنِ خونِ دلِ خود هركه كند خو * مانندِ لبِ من ، لبِ ساغر نشناسد
از فضل و هنر هركه چو من بهره بگيرد * چون بىهنران اين در و آن در نشناسد
« رسّام » تو را شأن و بزرگى نشود كم * هر بىخِرَدى جاىِ تو را گر نشناسد
شراب من
دادم نمىرسيد گر امشب شرابِ من * با من چه كرد اين دلِ خانهخرابِ من
بودم اميدوار كه بينم تُرا به خواب * افسوس ! رفته همچو تو از ديده خواب من
بيچاره دل در آتشِ رويت كباب شد * غفلت چنان مكن كه بسوزد كباب من
من والهء جَمالِ توام ، رُخ زِ من متاب * بنگر به زندگانىِ پرپيچوتاب من
همرنگِ ماهتاب مرا گشته زندگى * آوخ ! كه بىتو مىگذرد ماهتاب من
جانا ! رسيده بر لبِ بام آفتابِ عمر * درياب تا افول كند آفتاب من
سودم بجز زيان نشد از دانش و هنر * بر باد رفت گلشن و باغ شباب من
اين داستان مخوان كه بترسم شوى ملول * ناكامى و نبرد نوشته كتاب من
« رسّام » عمر بىبدلت با شتاب شد * بر گرد او تُرا نرساند شتاب من
كاخ داريوش
قبلهء دلهاىِ ايرانى است اين كاخِ بلند * قرنها باشد كه از بيگانگان ديده گزند
ريخته سقف و ستونش همچنان برگِ خزان * سوخته از آتشِ بيدادِ دشمن چون سپند
باز گويد از شكوهِ باستانى داستان * مىكند نقش و نگارش خيره چشمِ هوشمند
هركجايش بنگرى زيباست با فرّ و شكوه * هركجايش را ببينى هست شوخ و دلپسند
باشد اينجا بارگاهِ پُرجلالِ داريوش * كرده اينجا ، مرد بُرنا بادهء گلرنگ نوش
* * *
درگهش را بوسه مىدادند شاهانِ جهان * آستانش سر همىسودند مردانِ زمان