تحفه آوردند از هر مرزوبوم و كشورى * لابه مىكردند در آن سر به سر نامآوران
پرهياهو بود و پُرجنجال اين زرّينه كاخ * بر درش گرد آمده سربازهاىِ جاودان
گوش بر فرمان و ديده سوىِ ايوان داشتند * در كمر شمشير بُرّان ، دست بگرفته سنان
گشته تعيين اندر اينجا سرنوشتِ روزگار * باج مىدادند بر اين كاخ صدها شهريار
* * *
يكزمان اين كاخ زيبا دادگاهِ داد بود * دادخواهِ بينوا از دادِ داور شاد بود
آنچه از اهريمنانِ زشت خو ويران شدى * زين فرشتهسيرتانِ دادگر آباد بود
بردگان و بندگانِ شهرِ بابل يكسره * اندرين ديوانسرا از بندِ غم آزاد بود
جمله اقوامِ جهان زين بارگه شد بهرهور * برترى نى از براىِ پارسى ، نى ماد بود
هركه را دانش فزون بود و هنر از ديگران * سَروَرى كردى بسانِ مهتران بر كهتران
* * *
وه چه شد آن قصرِ آباد اينچنين ويران شده ؟ * ريخته سقف و ستونش همچو گورستان شده !
كو سپاهِ داريوش و كو ستادِ اردشير * جنگجويانش چرا بيرون ازين ميدان شده ؟
پهلوانانِ قوى هيكل - كمان و تيرشان * بزمِ شاهان كيان صحراىِ خاموشان شده ؟
اين همه جور و ستم بر آن ز اسكندر رسيد * ديدهء مامِ وطن از اين ستم گريان شده
ديگر اينجا پاسدار و پاسبان در كار نيست * جمله رفتند و يكى ز آن سرور و سالار نيست
* * *
آنچه تنها مانده از آن شهرياران يادگار * آنچه گويد با من و تو داستانِ بىشمار
آنچه ديده ، باد و باران و خزان و نوبهار * آنچه مانده جاى خود مانندِ خورشيد استوار
آنچه گشته پير از جور و جفاىِ آسمان * آنچه اكنون سالِ او افزون بُوَد از دو هزار
آنچه با ناپايدارىهاى گردون كرده جنگ * مىنرفته از ميان اندر نبردِ روزگار
آن همان باشد كه مىگويند خوبانش هنر * تا ابد او زنده مىماند ، نمىماند بشر