هنر براى هنر
من هنر را در جهان بهر هنر مىخواستم * با همه دَردِسَر و خونِ جگر مىخواستم
گرچه او دشمنفزا شد از برايم بىشمار * من چنين دشمنفزا را بىشُمر مىخواستم
چون عدو با حقكُشى بالوپرم را مىشكست * من از او چون شاهبازان ، بالوپر مىخواستم
خواستارِ سيم و زر بودم اگر بهرِ هنر * كى هنر را از براىِ سيم و زر مىخواستم ؟ !
گرچه در سايه نمىمانَد درختى بارور * من به زيرِ سايه خود را بارور مىخواستم
هستىام را مردمِ اين بوم و بَر ، بر باد داد * من كه هستى را ز بهرِ بوم و بر مىخواستم
هر بساطى را كند زير و زَبَر دستِ جهان * من جهانى از هنر زير و زبر مىخواستم
كرده ديوانه مرا ديوانگىهاى هنر * خويشتن را من ازين ديوانهتر مىخواستم
با تملّق - پيلهور - گنجِ گهر پيدا نمود * من نه ديدارِ تملّق - نى گهر مىخواستم
كى شدم من هم نبردِ موشِ كورِ بىتميز * من هماوردى بسانِ شير نر مىخواستم
بر دَرِ اين ناكسان ننهادهام پا ، ز آنكه من * خويش را كى چون گدايان در به در مىخواستم
دل به مِهرِ هركه بستم ، روزگار از من گرفت * زندگانى را براىِ چه دگر مىخواستم
همچو كبكِ بالوپر بشكسته افتادم به دام * من كه آزادى درين كوه و كمر مىخواستم
هيچ يارى چون هنر « رسّام » نبود باوفا * نيست بيهوده هنر را من اگر مىخواستم
گلهاى مزار « 1 »
اى گُل ! تو زيرِ خاكى و گل روىِ خاكِ تو * آنقدر ريختند كه گُل شد مغاكِ تو
در آسمانِ فضل و هنر كرده زود افول * چون كوكبِ سُهيل - رُخِ تابناك تو
پاكيزه روى بودى و پاكيزخو ، چه سود * شد ريخته به راهِ هنر خونِ پاكِ تو
در ماتمِ تو - شمعِ دلافروز انجمن * نالد بسانِ ساز ، روانِ نياكِ تو
در عمرِ كوتهى كه نمودى بسان گُل * بُد دانش و هنر همه خواب و خوراك تو
هامش
( 1 ) - در سوك فرزند هنرمند و نوجوانش نوازندهء چيرهدست تار فرهاد ارژنگى سروده .