چه شد آن شير مردان ، باقر و ستّار تبريزى ؟ * هميشه پيروى از آن دو با فرهنگ بايد كرد
اگر اين چرخ كز بُنياد با ما سركشى دارد * به زيرِ پاى ، او را رام همچون خنگ بايد كرد
نخواهى گر به زير پنجهء بيدادگر مردن * بسانِ شاهباز او را به زيرِ چنگ بايد كرد
نباشد كس چو پيشاهنگ با كفش و كُله « رسّام » * دلوجان و خِرَد را جمله پيشاهنگ بايد كرد
دست بستهء من
نگارِ خوب رُخ و دلبرِ خجستهء من * شكستهتر ز تو شد خاطرِ شكستهء من
به جُرمِ صُنع و هنر خسته روزگار مرا * مكن تو جور و ستم بر روانِ خستهء من
گُسسته دستِ فلك رشتهء جوانى را * بيا ! كه پاره شود رشتهء گسستهء من
رقيبِ سفله بخواهد كه دست من بندد ؟ * هزار كار برآيد ز دستِ بستهء من !
ز دستهبندىِ دشمن چرا بيانديشم * كه دانش و هنر و صنعت است دستهء من
ببين رقيبِ فرومايه را كه مىگويد : * « ز ميوهء دگران بهتر است هستهء من »
نمىرهد دلت از درد و رنج و غم « رسّام » * خوشا به حالِ بُتِ از مَلال رستهء من
گوهر و پيلهور
هر بىهنرى ، كارِ هنرور نشناسد * هر پيلهورى ، ارزشِ گوهر نشناسد
شبكورِ سيَهروز كه خورشيد نديده * حِر با صفت او مِهر مُنوّر نشناسد
خواهى كه زر و سيم بسنجى به محك زن * هر سنگ سيَه ، همچو محك ، زر نشناسد
رنگِ گُل و ، بوىِ گل و زيبايىِ آن را * جز مرغِ چمن - مرغكِ ديگر نشناسد
آوازِ خوش و روىِ نكو ، قامتِ موزون * هر كورِ ستمديده و ، هر كر نشناسد