« خادم » نواى عشق به گوشم نمىرسد * اينجا كه پاك همدم ناپاك مىشود
سفر تا خورشيد
به روى ما ، درِ گلخانه وا نيست * گلى با خندهء ما آشنا نيست
در اين باغ پر از گلهاى ميخك * كسى ديگر به فكر لالهها نيست
غريبى ، بىكسى ، بىهمزبانى * دريغا ! يكنفس از ما جدا نيست
بلا از ششجهت مىبارد ، امّا * يكى همدرد مرد كربلا نيست
سفر در پيش ، امّا رو به خورشيد * كه غير از سايه ما را در قفا نيست
بيا اى دل ، تو با ما همدلى كن * كه غير از ما كسى در فكر ما نيست
پيام محبّت
در هر دلى نهال محبّت نشاندنيست * بذر اميد در همه فصلى فشاندنيست
دانى ز چيست بارش باران به روى خاك * يعنى غبار سينه به اشكى نشاندنيست
دل مىشود اسير نگاهى ، تبسّمى * اين آهوى رميده ز هر سو كشاندنيست
اين كودك يتيم كه شبگرد كوچههاست * در دامن محبّت مادر نشاندنيست
آن مرغ قاصدى كه رساند پيام كو ؟ * بر هر دلى پيام محبّت رساندنيست
آنجا كه زير بالوپر مرغ عاشق است * مرغى كه از تبار كلاغ است راندنيست
« خادم » رسيد موسم دمسردى خزان * كز شاخ عمر برگ جوانى تكاندنيست
آبشاران شراره
لبريز لبريز است قلبم از شراره * از آسمان چشم من ريزد ستاره
پيوسته مىريزد ز چشم خون فشانم * در دامن شب ، آبشاران شراره
دل در هوايت مىتپد آنسان كه گويى * ماه است پنهان پشت ابر پارهپاره
گلهاى باغ فكر من بوى تو دارد * اى كاش مىديدم تو را امشب دوباره