شيراز امروز « 1 »
شهر من ، منزلگه من ، ديگر آن شيراز نيست * ديگر آن خلوتگه عشّاق و مهد راز نيست
مردم پرشور و حالش را دگر ذوقى نماند * شاعر آزاده را طبع سخنپرداز نيست
در كُه و دشت و چمن ، در باغها ، گلزارها * آنهمه زيبايى و لطف و صفا و ناز نيست
بلبل شوريده در گلشن ز غم در هاىوهوى * ديگرش در ناى محزون قدرت آواز نيست
گرد شمع آتشين در محفل دلدادگان * بىخود اندر شعلهها پروانهء جانباز نيست
دوستداران جوان را نيست حال و حوصله * زان كه بر آنان درِ عشق و سلامت باز نيست
چشم مست دخترانش اشكبار و غمزده * دلبر شيراز ، ديگر آن بت طنّاز نيست
هركه را بينى بود آشفته و ماتمزده * غم به هر دل جز به اندوه و محن انباز نيست
هر طرف اشك يتيمى ، نوحهء شو مردهاى * آن قدر دل را بسوزاند كه جاى ساز نيست
داغ دل ، مرگ عزيزان ، محنت آوارگان * با نشاط و شادمانى دمخور و دمساز نيست
سرو قدّ نوجوانان تا بشد در زير خاك * ميل در باغ ارم ، كس را به سرو ناز نيست
در چمن مرغان كنون دلمرده و افسردهاند * بيمشان ديگر ز جان از پنجهء شهباز نيست
« ذرّه » پنهان گريه كن تا كس نداند درد تو * زان كه جز خونين سرشكت ديگرى غمّاز نيست
زنجير آرزوها
اى مرگ ! همّتى ، كه ز جان سير گشتهام * بازيچهء حوادث تقدير گشتهام
دوران كودكى و جوانى به سر رسيد * ناكام و بىنصيب ، ز غم پير گشتهام
مرغان به گردِ گلشن و گل صيد مىشوند * من از چه در قفس هدف تير گشتهام
بال خيال و وهم ز پرواز بستهام * بر پاى آرزوها زنجير گشتهام
با يك كمند ، كشور دلها گرفتهام * در ملك عشق ، شاه جهانگير گشتهام
سلطان عشق در همه جا فاتح است و من * مغلوب عقل و بندى تدبير گشتهام
هامش
( 1 ) - اين غزل را در روزهاى تلخ جنگ تحميلى سروده است .