اشك و شرم
آمد مگر به اين دلافسرده جان دهد * آرامشى به روح من ناتوان دهد ؟
من بر زبان نياورم اسرار دل ، ولى * آهم خبر ز شعلهء سوز نهان دهد
خواهم كه با نگاه بگويم پيام دل * شرمم اگر اجازه و اشكم امان دهد
عمرم چو در بهار به كنج قفس گذشت * آزادىام چه سود به فصل خزان دهد
كنج قفس گرفت دلم ، كاش مىوزيد * بادى كه بوى خار و خس آشيان دهد
با شور و التهاب كنم سينه را سپر * دست قضا اگر به تو تير و كمان دهد
جز نقش او در آينهء ديدهام مبين * چشمم نگاه سركش او را نشان دهد
اين راز سينه سوز دمى فاش مىشود * كاعجاز عشق قدرت شرح و بيان دهد
بىرنج و غم ندارم سوداى زندگى * مىخواهم از خدا كه غمى جاودان دهد
خورشيد پرفروغ من ، اى مايهء اميد ! * جان « ذرّه » در طواف رُخت رايگان دهد
محال
دورى گزين ز من كه چنان شعله سركشم * نزديك من ميا كه بسوزى ز آتشم
دارم نهفته آتش سوزندهاى به دل * بر ظاهرم مبين كه چنين سرد و خامشم
گِرد هوا مگرد و خيال هبا مكن * ز انديشهء محال مگردان مشوّشم
در جوش عشق پاكم و دور از هواى خام * در آتشم ، ولى ز صفا رسم بىغشم
گر سوختم در آتش حرمان و آرزو * هرگز نخواستم كه بدانى چه مىكشم
پا بر هوس نهاده و دور از گنه شده * اينم ، از آن ز گردش ايّام سرخوشم
شمع گنه ز پاى درافتد به پيش مهر * كاين « ذرّه » اىست ز آتش سوزان سركشم