جهان فقر
به جهان فقر بنگر ، كه چه طرفه باغ دارد * نه خراش خار نخوت ، نه خروش زاغ دارد
مَهام از جبين و ابرو ، به شب سياه گيسو * ز سهيل شمع روشن ، ز قمر چراغ دارد
شدهاند خار گلها ز رخت به غير لاله * ولى آن هم از حد افزون به دل از تو زاغ دارد
ره ظلمتِ دو زلفت ، به نوشته خضر خطّت * مگر آب زندگانى ، به لبت سراغ دارد
چمن از بهشت خوشتر شد و آن فرشته پيكر * بَدَل مى آب كوثر ، به دل اياغ دارد
همهكس دماغ جان تر كند از شراب زاهد * مگر آنكه باد نخوت ، چو تو در دماغ دارد
لبم از خيال لعلت ، ز شكر كناره جويد * رخم از فروغ رويت ، ز قمر فراغ دارد
دل عندليب مسكين ، همه از گل است خونين * نه شكايتى ز گلچين ، نه غمى ز راغ دارد
گل سرخ در گلستان ، شده چون چراغ رخشان * خنك آنكه همچو « دهقان » مى چون چراغ دارد
رباعى
اى قادر ذوالجلال ، وى ربّ رحيم * از خوف و رجاى تو به امّيدم و بيم
با آنكه خميده قدّم از بار گناه * نوميدىام از درت گناهيست عظيم