توحيد
آرم آغاز در اين نامه ز نو نام خدا را * آنكه آشفته ز گيسوى بتان خاطر ما را
آنكه آراسته چون گل رخ هر لعبت كابل * كرده پرچين سر زلفين غزالان ختا را
داده بر سروقدان سنبل زلف و خط خضرا * سنبل از لاله برويانده ز گلبرگ گيا را
بسته از غمزهء آهوروشان راه پلنگان * خسته از ناوكشان بال عقابان هوا را
از پى محمل ليلى بدراند دل مجنون * به خروش آورد از زمزمهء عشق درا را
كه جز او زير خط سبز نمايد لب شيرين ؟ * كه جز او كرده نهان در ظلمات آب بقا را ؟
كه جز او صيد دل از سلسلهء غصّه رهاند ؟ * آرد از دام برون پاى گرفتار بلا را ؟
عاشقان ساخته ديوانهء گيسوى نكويان * كرده زنجير همان غاليهء لخلخه سارا را
بىدم او نزند نى نفس و چنگ به ماتم * او برون آورد از ناى و نى و چنگ صدا را
متمايل نشود هيچ درختى و گياهى * نوزاند اگر از طرف چمن باد صبا را
همه از ناطقهء اوست غزل گفتن « دهقان » * بلبل از فيض گل آموخته اين نطق و نوا را
دل شيدازده
خوش تو زنجير به پا اى دل شيدا زدهاى * رفته از شهر برون ، خيمه به صحرا زدهاى
تا كه از تابش خورشيد نسوزى چون ماه * چتر مشكين به سر از زلف سمنسا زدهاى
نكنى واهمه از اشك من ، اى مردم چشم ! * شستهاى دست دل از جان و به دريا زدهاى
اى كه از خوشهء انگور برانى نه ميى * آفتابى كه سر از عقد ثريّا زدهاى
نه عجب دست ببرّند اگر جاى ترنج * همچو يوسف ز نقابى كه تو بالا زدهاى
بلبلان تا به چمن ناله برآرند چو من * خيمه چون گل به چمن بهر تماشا زدهاى
پايهء شعر بر افلاك رساندى « دهقان » * طعنه زين سِحر به اعجاز مسيحا زدهاى