بيت را از نو ساخته است . »
آب زندگى
بر چهره كرده پرده دو زلف سياه را * مشكل به زير ابر توان ديد ماه را
خط بر لبش نگر به لب آب زندگى * گويى كه خضر كاشته است اين گياه را
دلهاى عالمى ز قفايش روان شدهست * آن شاه مىبرد به كجا اين سپاه را
انديشه از گناه مكن ، مى بخور ، كه نيست * وزنى به پيش رحمت يزدان ، گناه را
اى دل ز زلف او چه گريزى ؟ به هوش باش * كو در زنخ به راه تو كندهست چاه را
اى برده جان من ، چه دهى باز پس دلم * آن كس كه سر دهد نستاند كلاه را
بگذر بهسوى ما ، كه ز عين عدالت است * باشد گر التفات به درويش ، شاه را
« دهقان » بگير جام به كف خاصه كاين زمان * جمشيد گل به سبزه زده بارگاه را
اشك سرخ
اين شاخ گل كه در بر ما ايستاده است * جز چشمههاى چشم من آبش كه داده است ؟
رنگى كه هست بر گل رخسار نازكش * از اشك سرخ ماست ، نه از رنگ باده است
زلف تو بسته است به زنجير دوزخم * رويت درِ بهشت به رويم گشاده است
نگشاده است ناخن تدبير آسمان * از زلف آن گره كه به كارم افتاده است
گفتهست مادر تو پسر زايم ، اى عجب * آبستن بلا شده و فتنه زاده است
مات رخ تو شاهسواران عالماند * هر پيلتن كه بنگرى اينجا پياده است
مردم كنند خدمت پيران روزگار * « دهقان » فتاده در پس طفلان ساده است
شد مدّتى كه از كف پيران زمام دل * بگرفته و به دست جوانان فتاده است
رسالهء تقليد
به جام مى بت مشكين ، كلاله مىريزد * ز شيشه جوهر جان ، در پياله مىريزد