سرنوشت
نيست در دفتر تاريخ كبود من و تو * گوشهء روشنى از راز وجود من و تو
آن شب از بام خدا آينه مىچرخاندند * قرعه را حادثه انداخت به سود من و تو
آسمان حجم صميميت خود را گسترد * پَرِ هفتاد ملك ، فرشِ فرودِ من و تو
سجده كردند و نوشتند كه فردوس از ماست * كوثر افتاد به تعظيم ورود من و تو
ناگه از پشت درختان به تملّق مَلكى * دهن آلود به تكريم و درود من و تو
آنهمه غلغله در وسوسهاى باطل شد * خاك بر آينهء كشف و شهود من و تو
شايد ابليس از اين عاقبت آگاهى داشت * كه نيالود خودش را به سجود من و تو
بىجهت نازفروشِ فلكآباد شديم * حاصل « كُنْ فَيَكُونُ » * است وجود من و تو
تا نگوييم چرا گندمى آمد به ميان ؟ * ور نه آنجا به جُوى بود و نبود من و تو
الغرض ، سوختهء آتش عصيان خوديم * تا به چشم كه رود اين همه دود من و تو ؟
چشمهء بهشت
هلا ! لطيف بهشتى من ، چنين مترسانم از جهنّم * مگر شب شوم بىتو بودن ، چه چيز دارد كم از جهنّم ؟
چنان شكوفايم از نگاهت ، كه روى خاكسترم برآيد * چمن چمن ارغوان و نسرين و نرگس و مريم از جهنّم
دچار ما مىشوند فردا ، سپيدرويان و روسياهان * چنانكه بيرون كنند ما را ، هم از بهشت و هم از جهنّم
عزيز باور كن آب كوثر عذاب عشق است يكدو ساغر * كه چشمهسار بهشت ، دزدانه مىبرد ، نم نم از جهنّم
مگر به ديدار آشنايى ، دوا شود زخم آتشينم * جراحتم را بياور شرارهاى مرهم از جهنّم
اگر خداوند صبح فردا ، همين حضور بلند باشد * چرا بترسد به نااميدى ، قبيلهء آدم از جهنّم