به غربت سهتار من ، كسى نظر نمىكند * غريبهاى براى كوك بربطى « 1 » نمىرسد
هميشه ضرب دشنهها ، به قامت عدالتت * به فرق ابن ملجمان ، كه ضربتى نمىرسد
قنوت زرد و خستهام ، روا نگشته ، اى خدا * شب عزيز قدر هم ، اجابتى نمىرسد
اين مردمان
اين مردمان براى اجل قوت مىبرند * بر دوش خود جنازه و تابوت مىبرند
اينجا مگر دعا به اجابت نمىرسد ؟ * از سجدههايمان چه به لاهوت مىبرند ؟
مردم ! چرا تمامى اخلاص خانه را * دستان سرب و آهن و باروت مىبرند ؟
مىدانم اينكه پنجرهاى وا نمىشود * سوى صدا ، كه ساكت و مبهوت مىبرند
يك شب مرا به جرم صدا لال مىكنند * اين مردم قبيله كه تابوت مىبرند
فتوا
شب تيره دارم ، پگاهش كنيد * و لبريز فانوس و ماهش كنيد
اگر باغ دلها صنوبر نداشت * به آيين گل ، روسياهش كنيد
دل سادهء سادهام عاشق است * مبادا به سردى نگاهش كنيد
كسى گفته است « عشق يعنى گناه » * شما فارغ از اشتباهش كنيد
اگر هم گناه است ، اى عاشقان * به فتواى « دريا » مباحش كنيد
سر سبز دارم ، شما را قسم * زبان مرا سر به راهش كنيد
نماز شكسته
قسم به عاشقى كه دشنه انتظار مىكشد * و روى صفحهء دلم طناب دار مىكشد
من آشكار خواندهام كه خنجر سياه شب * شقايق و سپيده را به افتخار مىكشد
كجاست ز رحم دشنهها كه اين پليد دلسيه * هميشه طرح تازهاى ز يك شكار مىكشد
هامش
( 1 ) - هم قافيه آوردن كلمهء « بربط » با ساير كلمات تعمدى است و استعمال اينگونه قافيهها تقريبا از ويژگىهاى شعر شاعر مىباشد .