منطق توفانىها
تا شب زلف تو سرفصل غزلخوانيهاست * زندگى نامهء من شرح پريشانىهاست
با تو من پنجرهاى رو به طراوت دارم * كه بهار نفسش گرم گلافشانىهاست
طعم تصنيف تو در باور بلبل پيچيد * كه سحر تا به سحر محو غزلخوانيهاست
از تو روزى خبرى داد نسيمى و هنوز * كوچه نورانى انبوه چراغانىهاست
زورق شعر من از چشم تو بيرون نرود * رامِ دريا نشدن ، منطق توفانىهاست
ما به كفرى كه تو پيغمبر آنى ، شاديم * گرچه دنيا پُرِ انواع مسلمانىهاست
آى مجنون خيابان سلامت برگرد ! * عشق حسّيست كه مخصوص بيابانىهاست
من در آغوش سلامت گل باغى نشدم * اين غزلها همهء پروردهء ويرانىهاست
ليلاى صحرازاد
پيش از اين هر چهار فصل روزگارم سرد بود * شانههايم بىبهار و شاخههايم زرد بود
پيش از اين در التهابآباد داروخانهها * هرچه گشتم درد بود و درد بود و درد بود
پيش از اين حتّى رديف شعرهاى خستهام * آتش و خاكستر و دود و غبار و گرد بود
آه از آن بتها كه تنها كوچه گرد شهرتان * بىكسى گمنام ، رسوايى جنون پرورد بود
از خدا پنهان نمىماند ، چه پنهان از شما * مثل زنها گريه سَر مىكرد ، يعنى مرد بود
زندگى آنروز تا آنجا كه يادم مانده است * مثل تا اينجاى شعرم ، بىفروغ و سرد بود
*
ناگهان ، امّا يكى همرنگ من در من شكفت * شاد و شيدا عين گلهاى بهار آورد بود
مثل شب ، مثل شبيخون ، مثل رؤيايى كه گاه * در شبان بىچراغم شعله مىگسترد ، بود
ديدم آن ليلاى شورانگيز صحرازاد را * تازه مىفهمم چرا مجنون بيابانگرد بود !