شمس غدير از جانب يزدان فروزان گشته است * بيهوده بر الغاى آن دشمن تقلا مىكند
بر كشتى دين خدا ، مولا على شد ناخدا * با بودن اين ناخدا « خادم » چه پروا مىكند
در ولادت امام هشتم عليه السّلام
شد نه قباب چرخ منوّر چو كهكشان * از پرتو جمال رضا ، مير انس و جان
بر عرصهء وجود برآمد به صد جلال * صاحبدلى كه مركب فرّش به زير ران
از مطلع مدينه برآمد به صد شكوه * شمس الشموس آنكه دهد روشنى بجان
باد صبا به خرمن گل پيشواز رفت * بربست از كرامت وى طرف بوستان
روى زمين ز دولت زو شد چنان بهشت * بگرفت آسمان و زمين بوى ضميران
شهر از امارتش همه معمور و مستقل * خلق از ولادتش همه مسرور و شادمان
مهرى كه شد ز تابش آن چرخ تابناك * ماهى كه شد ز طلعت آن سرخ آسمان
افروخته ز پرتو آن مهلقا زمين * افراخته ز طالع آن رايت زمان
در جلوهء جمال چنان بدر بىنظير * در پايه و جلال به غايت عظيم شان
طفلى كه داشت بر لب خود ذكر در جنين * با قصر خويش حال به رشك آورد جنان
آن گنبد بلند كه افراخته به طوس * بگذشته بىمبالغه از فرق فرقدان
آئين دين ز معرفت آن گرفته جان * دين مبين ز قدرت آن يافته توان
درمانده را پناه بود ، درد را دوا * ضامن به هر غريب و به هر آهويى ضمان
در سايهء كرامت آن آفتاب حسن * بنشين كه از حرور درآيى به سايبان
اين رايت ولا كه برافراشته خدا * شد ملك دين به سايهء آن خرّم و جوان
« خادم » توان مدح رضا را نداشتست * بنوشت آنچه رفت سخن بر سر زبان
بيگانه نىام
من با گل و بهار بيگانه نىام * با لحظهء انتظار بيگانه نىام
در آينهء الست او را ديدم * با عكس رخ نگار بيگانه نىام
من همسفر طلايهء خورشيدم * با پيچ و خم مدار بيگانه نىام